یاکریم ها

 

یکی از خوبی های بهار برای من

شنیدن دوباره صدای یاکریم هاست

اسمم این قدر قشنگ؟

این قدر نوستالژیک و دلربا؟

از صدا که بگذریم اسمشونم قشنگه

...

 

این خانه دور است

 

 

 

توی قنوت نماز عید چیزهای زیادی از خدا خواستم

چیزهایی که به نظرم دوردست هستند

به نظرم نشدنیه

اما من شناخت خودمو از خدا دارم. خدایی که هست

خدایا اگر هم نشه باورم به تو تغییر نمی کنه

پ.ن:

دلم پر از حس غریب رفتنه

پر از آرزوی رهایی

پر از شوق پرواز

پر از خستگی راه

 

انگار بهار همين جا بود



دوزاده بهمن ماه است

بوي گل سوسن و ياسمن، بوي امام و شهدايي كه نمي دانم الان در چه حالي هستند را مي خواهم

چند روز مانده به روز شهادت وارطان آراكليان

و من حتي به مراسم تدفين مادرش نرسيدم، مادري كه وارطان او را به ما سپرده بود

شايد تقصير آليس نيست كه ما مسلمانها را در مراسم وداع مادرش نمي بيند

يك چيز اين دنيا نه ..خيلي چيزهاي اين دنياي رنج آور غير قابل تحمل است

و آن كه از همه تلخ تر است قدرت نداشتن در فهماندن محبت خود به ديگران است. شايد چون آنها از قبل درباره اين كه تو را دوست نداشته باشند تصميم گرفته اند يا مجبور به تصميم شده ان. خيلي عجيب است اگر دين را بهانه جدايي قرار بدهيم. دين يكي است و همه پيامبران همان را دنبال كرده اند.

چيست كه مرا از او جدا مي كند؟

پي نوشت:

وارطان درست روز بعد از پيروزي انقلاب در حال دفاع از راديو تلويزيون شهيد شد. تنها پسر وارتوش.

حالا اما وارتوش هم پس از تحمل سالها تنهايي رفته است.

انقلاب ما انقلاب قلب ها بود. كاش آن را بيش از اين در مي يافتيم.

نوشته هاي مرتبط را حتما بخوانيد.

نگراني اش اين بود: مادر مي روي و من تنها مي مانم

آخرين درخواست مادر

آن كه مرا آرزوست


مدتي است از حالش خبر ندارم

زنگ مي زنم، پيامك مي دهم،جوابي نمي رسد

ديروز بود يا نه ..نمي دانم.  پيامكي به دستم رسيد كه تازه مرا متوجه چرايي نبودنش كرد.

يادم رفته بود اين روزها سالگرد پسر عزيز دردانه اش است كه يك شب بي هوا توي خواب از دنيا رفت.

نمي دانم چرا ولي اين بي هوا رفتن ها را دوست ندارم.

اين بي هوا غيب شدن ها را ..

پسر بزرگ كني، از نوع خوبش تربيتش كني، تازه بخواهي عصاي دستت بشود و آن وقت يك روز بگويند: رفت.

اين دوست من از اين آدم حسابي هاست. از اين ها كه مثل كوه استوارند..اين بار اما اين كوه هم  آتشفشاني شده و مي دانم كه براي ترك برنداشتن باورهاي ما غيبش مي زند.

البته كه نمي توانم درست احساسش را درك كنم. البته كه زخم دلش را، حفره اي كه توي دلش ايجاد شده را درك نمي كنم.. اما هميشه تلنگر يك سئوال روي پيشاني ام است. اين ناگهان ها چه معني مي دهد؟

خدايا تو را نمي فهمم. چرا اين قدر تو را نمي فهمم؟

چرا مي گويم بزرگي عزيزي مهرباني..مي گويم و نمي فهمم.

پي نوشت:

خدايي از دنيا براي آدم چه مي ماند؟ وقتي نه پدر و مادر مي ماند، نه فرزند مي ماند، نه همسر مي ماند، نه دوست..ته اش خودت هستي و خودت و اويي كه اگر گذاشته باشي اش. اگر داشته باشي اش براي روز مبادا.

از اين خدا مي ترسم.

از اين خدايي كه جز خودش برايمان نمي گذارد. از اين خدايي كه ما را تمام و كمال مي خواهد. و من قدرت تمام و كمال بودن را در خود نمي بينم. اين خدايي كه عجيب است و به غايت مهربان و به غايت محل دوست داشتن. و عجيب تر آن كه جز دعا سلاحي در برابرش ندارم. خدايي كه از هر طرف بروم به او مي رسم. حتي اگر از او بگريزم.

از او مي گريزم و به سوي او مي گريزم. كاش باور كنم تنها خداست كه مي ماند و باورم را زندگي كنم.

: آن که مرا آرزوست، دیر میسر شود           وین چه مرا در سرست، عمر در این سر شود

ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت                 گر در و دیوار ما از تو منور شود؟

گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی            حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود

هوش خردمند را عشق به تاراج برد               من نشنیدم که باز صید کبوتر شود

هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست             هر چه کند جهد بیش، پای فروتر شود

چون متصور شود در دل ما نقش دوست           همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود

پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک             سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود.

سعدي

همیشه جای یک نفر خالیست


امروز یکی مرا برد مسجد فائق

انگار خودم نبودم، انگار پاهای خودم نبود

نماز مغرب را مسجد نور فاطمی خواندم نماز عشا را مسجد فائق شهدا، بعد هم رفتم سر مزار شهدای گمنام که حالا دو تایشان فامیل از آب در آمده بودند و اسمشان را روی سنگ مزارشان نوشته بودند(خانواده خواب نما شده بودند و جای شهیدشان را فهمیده بودند) شهیدان عرب نژاد

جرات نکردم چشم توی چشمشان بدوزم. نشستم زیارت حضرت زهرا(س) خواندم و با چشمی پر به سنگ مزارها خیره شدم

جمعه قصد بهشت زهرا کرده بودم اما نشده بود امروز اینجور ..

گاهی گمان می کنم خودم نیستم. یکی دیگر در من است. 

این روزهای منتهی به اربعین همسر برادرم را زیاد یاد می کنم. سال قبل دو روز بعد اربعین از دنیا رفت. هم سن بودیم. پدرم را ..دایی مرحومم را ...عمو پناه را که برای باز کردن راه آب از دل برف برای دهه محرم روستا، کوه بهمن را به جان خرید و رفت.

این روزهای منتهی به اربعین انگار یکی در دلم رخت می شورد،  وقتی اخبار رادیو خبر نقض توافقنامه ژنو را اعلام می کند لبخند تلخی صورتم را پر می کند،خط دیگری روی پیشانی ام می نشیند و به یاد جمله آقا می افتم که گفته بودند من به اینها خوشبین نیستم.

این روزها با لبخند های تلخم گعده گرفته ام.

 با همه اینها همین که خدا هست..کافیست.

پی نوشت:

یکی می رود آن دیگری می آید

و من قدرت هنرمندانه خدا را در این آمد و رفت ها به نظاره نشسته ام.

چه مهربان خدایی است،چه قهار است، چه صبور و چقدر همراه.

هر چه هست.. همیشه جای یک نفر خالیست

همان که سعید بیابانکی عاشقانه برایش می خواند:

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی‌نشانی من!

غزل برای تو سر می‌برم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من

چنین که بوی تنت در رواق‌ها جاری است
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

ترکی خورده دلم باز به قدر مویی

گاهی فقط باید به خودش تکیه کنی

بی انتظار از دیگری ها

گاهی فقط خودش پناه است

با وجود همه دیگری ها

گاهی که کم نیست

گاهی که دور نیست

گاهی که از او بسیاری را،مغتنم بشمار

همیشگی نیست

خودش باید بخواهد

خودش باید راه بدهد

خودش باید دستت را بگیرد تا قدت به زنگ در خانه اش برسد

حالا اما تو تنها درگیر همان ب بسم اللهی

همان خانه دوست کجاست..همان

پی نوشت:

با خودم این شعر قزوه را می خوانم و امید در نگاهم با شعله اشک سو سو می زند

تَرَکی خورده دلم باز به قدر مویی

در خودم ریخته ام مثل گل شب بویی

راستی! ذرّه کجا؟ حضرت خورشید کجا؟

ظلمت همچو من و شعشعه ی چون اویی

شرح عکس: من این لبخند ژوکوند را دوست تر دارم

با آمدنت قاعده عشق به هم خورد..

از قم می آمدم سمت تهران

عوارضی را که رد کردیم

حوالی حرم امام رحمه الله علیه کلی ماشین سواری توی نوبت ایستاده بودند

سرم را سمتشان چرخاندم

چند تا پسر جوان سر تا پاه سیاه پوش شابلون هایی خونین به دست از این ماشین به آن می رفتند..

دقت کردم

روی شیشه یکی از ماشین ها نوشته بودند:

برادر یعنی عباس...

حزن می نشیند توی نگاهم و با خودم زمزمه می کنم:

ابالفضل با وفا علمدار لشکرم

مه هاشمی نسب امیر دلاورم..

پی نوشت:

وقتی همه شهر دم یا حسین می گیرد

به اهل این شهر بودنت می بالی

به قول شاعر استاد بیابانکی:

برپا شده است در دل من خیمه ی غمی
جانم چه نوحه و چه عزا و چه ماتمی

دستی به زلف دسته ی زنجیرزن بکش
آشفته ام میان صفوف منظّمی

می خوانی ام به حُکم روایات روشنی
می خواهمت مطابق آیات محکمی

ذی الحجّه اش درست به پایان نمی رسد

تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی ...

دلت را با مهر مردم بپوشان


ذره ذره 

نم نم 

تغيير مي كنيم

گاهي به دنياي اطرافم كه نگاه مي كنم ترس برم مي دارد

يعني من در اين دنيا زندگي مي كنم؟!

بدون دلواپسي؟

بدون هم و غم؟

من چه جور آدمي شده ام؟!

توي آينه به خودم نگاه مي كنم و غصه مي خورم.

من اينجوري آدمي هستم. در حال عادت كردن به بدون هم و غم زندگي كردن.

خلاصه اين كه ساعت شني عمر را بي خيال شده ام و روزمره گيها را طي مي كنم.

در من چيزي تحت تاثير است و در حال تغيير از من آرماني به من بي هم و غم.

و اين را دلم تاب نمي آورد. روحم تاب نمي آورد. جانم تاب نمي آورد.

پي نوشت:

اين شعر ميلاد عرفان پور را دوست دارم:

پاييز بهاريست كه عاشق شده است..

اين روزها اما در امتداد عيد قربان و غدير غرق در اين جمله نامه شاه نجف به فرمانده دليرش مالك هستم:

اي مالك..دلت را با مهر مردم بپوشان.

چطور با شما آشنا شدم!؟


باورت مي شود استاد؟!

يادم نمي آيد كي؟ كجا ؟ چطور با شما آشنا شدم!

حالا اما دوباره ديروز فراموش شده، شماي فراموش شده را مرور مي كنم.

نه به آن نذر صلوات براي شفايتان رسيدم نه به لحظه هاي آخر نفس كشيدنتان

به همين راحتي رفتيد

به راحتي يك تماس تلفني و يك خبر و يك بغض و يك اشك رود وار كه پشت ميز اداره در برابر نگاه همكاران جاري شد.

قرار بود عملتان كنند بهتر بشويد، تركش توي بدنتان اما كار را تمام كرد.

تير خلاص آن متجاوز به وطن بعد از سالها راهش را يافت و شما را به رفقايتان رساند.

وعده دوستان شهيدتان محقق شد و در نهايت رفتيد روي همان صندلي خالي نشستيد كه در اوج آسمان نشانتان داده بودند.

يادتان به خير، يادتان به خير، يادتان به خير..

پي نوشت:

- استاد!تو هم معجزه جنگ ما بودي اما در سرتاسر اينترنت و اين همه صفر و يك خبري، عكسي از تو نيافتم.

بشر مي خواهد در اين جهالت مدرن از كدام راه؟ با كدام چراغ خاموش به خدا برسد؟

- چقدر خداي من در اين عالم غريب است. چقدر دوستانش، چقدر همراهانش..

روحت شاد شهيد دكتر محمود رفيعي، دانشگاه علامه طباطبايي بي تو..بي فانوس است.

صرف فعل هاي گذشته درباره تان برايم سخت است..

بيتي از شعر سعيد بيابانكي را كه محضر آقا خوانديد براي خودم روضه مي خوانم:       



..روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم

من و این باغچه ی پرپر باقی مانده..

- استاد! ما را از دعا فراموش نكن.

الان چه احساسي داري آقاي رئيس؟


احساس شما را نمی دانم آقای رئیس

اما من روزهاست در خودم هستم

نمی دانم چرا اینطور شد و چرا به این جا رسیدیم که برایمان مهم باشد یکی به آمریکا زنگ بزند و یکی جواب بشنود یکی بگوید روز خوبی داشته باشی و یکی بگوید خداحافظ

آن شب خیلی ها اشک ریختند خیلی ها هم بوق زدند

خیلی ها از اندوه و خیلی ها از خوشحالی

برای من همه این ها مهم است

برخلاف نظر آقای دیپلماتی که گفته بود مهم نیست چه کسی اول زنگ زده..! برای من مهم است

مهم است بدانم کی اول زنگ زده و چرا؟

مهم است چون دروغگو و راست گو بودن شما را برایم تعیین می کند

در قلبم صد در صد می دانم دروغگو کیست برای همین از آن تلفن دم آخری ناراحت شدم

مثل خیلی از آنهایی که هنوز آمریکا را از نگاه امام روحی فداه می شناسند.

آقای رئیس الان که دروغگوها با اعتبار راستگویی ات بازی کردند چه احساسی داری؟

الان که با هر دلیلی صادقانه ارتباط گرفتی و با هر دلیلی رذیلانه بی صداقتی دیدی چه احساسی داری؟

برای شما آرزوی موفقیت در راه خدا را دارم.

اما این روزها به ما بسیار سخت می گذرد. خدا کند درست رفته باشی. خدا کند درست دیده باشی . خدا کند خط امام را گم نکرده باشی. خدا کند آقای رئیس.

پی نوشت:

- شرح عکس: با هر رنج و سختی پیش می رویم. ما به این وعده الهی ایمان داریم.

«... بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق » (سوره انبیاء (21)، آیه 18.)

... بلکه ما حق را بر سر باطل می کوبیم تا آن را هلاک سازد; پس در این هنگام باطل نابود می شود.

-این شعر ها را برای خودم می خوانم. محض انذار!

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است.. عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست..ترک لو لو نتوان گفت که دریا خطر است!