بچه های کوچه نقاش ها

این روزها کتاب کوچه نقاش ها را می خواندم
گاهی از آن چه اتفاق می افتاد نفسم بند می آمد
حین خواندن گاهی چنان سخت می گذشت که کتاب را می بستم.
یاد خاطرات زهرا افتادم و کتاب دا..
این جا اما همه چیز مثل آب خوردن اتفاق می افتاد
آسید ابوالفضل مثل سیده زهرا تعریف نمی کرد ُ تلخی حرفش را می گرفت اما..
کتاب ذره ذره شیر فهمت می کرد.
........
یک دهم کاری را که بچه های جنگ برایمان کرده اند را جواب نداده ایم.
هر انگی هم که دلمان خواست به بچه ها و خانواده هایشان زدیم از سهمیه بگیر برو بالا..
...
عادت داشتم توی کوچه ها به اسم هر شهیدی که می رسم سلام کنم به امید جوابی
کمی حالم گرفته است.
انگار یکی محکم خوابانده توی گوشم.
گوشم زنگ می زند.
دیگر ...روی سلام هم ندارم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۳۰ ساعت ۱۲:۱۰ ب.ظ توسط مسافر کوچولو
|
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند...