مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سهشنبه شب قم شروع شد !
آيينه خيره شد به من و من به آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد !
خورشيد ذرهبين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد !
وقتي نسيم آه من از شيشهها گذشت
بيتابي مزارع گندم شروع شد !
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد !
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد !
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد !
(شعری از ؟!..( مطمئن باشید که از من نیست))
سلام سید جان .. دوباره شروع شد ... پس از یک لحظه سکوت و سکون که سرشار روییدن بود (چه تناقضی ..؟!)
من همان بشر امروز شاید باشم که تو حرفش را شروع کردی ..
متفاوت از همیشه و همه دورانها ..
شاید از این که حلزون خانه به دوشی باشم می گریزم و در هوای رستاخیز جان زندگی را غربال می کنم
این داستان من است داستان بشر امروز که در حال مرور تاریخ است تا گمشده اش را از دل آوار تاریخ بیرون بکشد .. زنده یا مرده
شاید به دنبال اینم که شهری در آسمان بنا کنم .. شاید هم نه ..
به هر حال من از فکه شرع نمی کنم .. نمی شود .. نمی توانم .. به گمانم کار من نیست ..
بی خیال شویم بهتر است !
با این هم خیلی هم دست خودم نیست . می برندم ! به همان آسانی که آوردند . قسمت را چه دیدی ؟ مهم خواستن است نباید نا امید بود .(تو متحول ترین آدم دنیایی (خاطراتت را خواندم !))
بنا بر این بر اساس همان باور همیشگی که رفتن رسیدن است .. داریم می رویم (البته بی کمک که محال است.!) .
بشر امروز است دیگر .. تنها رفتن را بلد نیست .. نه .!. نه مثل ابوذر.. !
شاید قطعه 29 بهشت زهرا شروع خوبی باشد برای آغازی دیگر... برای..
.. آغازی بر یک پایان!![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو